[Phóng sự ảnh] Các phóng viên Vui Nhiếp Ảnh hiện đang có mặt tại sự kiện ra mắt máy in Pro540 mang tên “Công nghệ in ấn đỉnh cao” được tổ chức bởi Canon Vietnam tại Khách sạn Mường Thanh, Thành phố Vinh. Đây sự kiện triển lãm các dòng máy in Pro quy mô lớn nhất từ trước tới nay của Canon với sự tham dự của rất đông các nhiếp ảnh gia và các nhà in lab tại khu vực thành phố Vinh. #canon #pro540 #printer #print #printing #color #event #exhibition #beauty #beautiful #model #dancer #canonphotography #canonphoto #canon_photos
0 Comment Download

People Also Viewed

😳😳😳 #WCW #FOLLOW #GOLDDIMESOWN @thejuliecash @thejuliecash @thejuliecash #TAG #TAGAFRIEND #TAGFORLIKES #TEAMGOLDDIMES #FOLLOWFORFOLLOW #BEAUTIFUL #PERFECT #MODEL #CAKE 🍰🍰🍰

#ManvithaHarish, #AshikaRangnath & #KrishiThapanda At #FilmFareAwardsSouth2018! ❤😍 . . . . . #sandalwood #sandalwood_official #Karnataka #Bangalore #bengaluru #mangalore #Mysore #SouthIndia #south #tollywood #kollywood #tamilnadu #tamil #hindi #kannada #Telugu #chennai #kerala #bollywood #bollywoodactress #bollywoodfashion #bollywoodstyle #India #Mumbai #hollywood #filmfare

🤔time is a dangerous thing .

➿➿ تو راه خونه زندايي ازم پرسيد: نظرت چيه؟؟ و من شونه هامو انداختم بالا و گفتم: نميدونم.. اومديم خونه و بعد از شام روي تخت دراز كشيدم و از لاي پنجره به ستاره هاي دل آسمون نگاه كردم.. به خواستگارهاي قبليم، به عكس العملهاي خودم؛ اين چرا شلوارش انقدر گشاده؟؟ اون چرا سيگار ميكشه؟؟ اين چرا تو عكس خانوادگي پيراهن قرمز تنشه؟؟ اون همونه كه تقريبا با خيلي از دخترها مراوده داشته؟؟ اين چرا همه ش من من ميكنه؟؟ اصلا مگه از من خسته شدين؟؟ ياد يكيشون افتادم كه عليرغم كم سنيم تابوشكني كردم وقتي هزار اومدن و اصرار، منم بعد از غر و اشك و تهديد مفصل پيش پدربزرگ كه محرم اون روزهاي من بود رفتم دم محل كارش و گفتم: ميتونم باهاتون حرف بزنم؟ من قصد ازدواج ندارم!! ادامه بحث هر بهانه اي اوردم از درس، بلد نبودن خونه داري، آماده نبودن جهيزيه و.. فقط گفت: چشم.. اصلا شما با همين مانتو روسري بيا!! اصلا من غذا درست ميكنم.. آخرسر گفتم: منو ببخشيد، شما خيلي خوبين و آرزوي هر دختر ولي نيمه گم شده من نيستين.. ساكت شد و بعد از اون لحظه ديگه نديدمش نه خودش رو نه خواهر و مادر سه پيچش رو.. هربار كه اسم ازدواج ميومد حس بدي پيدا ميكردم.. اينكه بال و پرم بسته شه.. مسئوليت.. جدا شدن از پدر و دنياي قشنگي كه داشتم.. دنيايي كه جور ديگه ايش برام وجود نداشت.. حالا چِه م شده بود.. چرا چشمهاش از تو ذهنم بيرون نميرفت.. تا حتي لقمه نون بربري گرفتنش سر عصرونه هم برام جالب بود.. انگاري يه آدم فضائي ديده باشم.. خنده هاش.. آرامش و شوخ طبعيش.. متكا رو روي سرم فشار دادم و با فرستادن يك فاتحه براي مادرم سعي كردم ذهنم رو منحرف كنم و بخوابم.. بعد از گذشت زمان و سر موعد مقرر با زندايي رفتيم پياده روي.. يه جايي ازش جدا شدم و نشستم روي نيمكت محوطه.. رفت و بعد از مدتي برگشت با لبهايي آويزون.. گفت: ميگه گفته: نه.. سنش كمه.. به من نميخوره.. با يه غرور دخترانه و لجبازطوري گفتم: بهتر.. من كه از اولش گفتم نه.. هر چند ته دلم حرف ديگه اي شنيده ميشد يه چيزهايي تو مايه هاي "به.. ما يه عمر به عالم و آدم گفتيم نه، بعد حالا.. لا اله الا الله" زندايي خنديد و گفت: شوخي كردم ديوانه.. گفته كه اگر ميشه يكبار ديگه همو ببينين و با هم حرف بزنين.. تنهايي.. نظرت چيه؟؟ همچنان عصباني بودم و با بيتفاوتي گفتم: حرف رو ميتونيم بزنيم، هر چند كه من قصد ازدواج ندارم.. زندايي خنديد و گفت: از دست تو آزاده، بيا بريم.. و با هم به ادامه پياده رويمون ادامه داديم هرچند كه فكر من ديگه با من نبود.. براي اولين بار توي زندگيم قافيه بازي رو باخته بودم.. #احمد_آزاده

Σε λίγο στο www.dimitriosmakriniotis.gr βήμα βήμα τα ποιο εύκολα και γρήγορα donuts που έχετε φανταστεί!!!